تا سردی دست خاک ها را دیدند

خورشید شدند و بر جهان تابیدند

 

بی پرده بگو رسول بی معجزه اند؟

یا جام هزاره های بی جمشیدند؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1391ساعت 22:33  توسط عاشق  | 

گلوی زخمی شعر – شاپور پساوند

بهاری گر رسید از راه

بهاری گر رسید از راه

گلی گر وا شد و یا غنچه ای خندید

سلام ما رفیقان را

چنان چون گوشواری سبز

بیاویزید بر گلگوش های سبز نوروزی

که ما هم روزگاری دل جوان بودیم و

عاشق پیشه و در کوچه های شهرتان دلباخته

آواز می خواندیم:

« دلی دیرم خریدار محبت

کزو گرم است بازار محبت

لباسی بافتم بر قامت دل

ز پود محنت و تار محبت»

بهاری گر رسید از راه

شما ای شاعران شعرهای سبز

در گوشش، غم دیرینه ی ما را

ندا گویید

غم ما،

حسرت آن سال های سخت

بگو از ترکتازی های پاییزان

چه بر ما رفت!

که این جا شاعران« بر تیغه ی شمشیر می پویند»

بهاری گر رسید از راه

هنگامی که دل ها را

میان سبزه های مخملین

با هم گره بستید

ما را هم به یاد آرید

هنوز ای عشق

فریاد رسای ماست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1391ساعت 19:39  توسط عاشق  | 

ز بسکه آب نوشتیم و باز خواندیم آب        صدای آب ز متن کتاب جاری شد

به مناسبت آغاز سال تحصیلی جدید، برای همه ی شما که می آموزید و آن هایی که می آموزانند

این بیت از چکامه ای ست که سال ۴۸ یا ۴۹ سروده ام و با این سطر آغاز می شود:

به چشمه چشم نمودی شراب جاری شد              به شب چو دست زدی آفتاب جاری شد

+ نوشته شده در  جمعه 7 مهر1391ساعت 13:43  توسط عاشق 

ای باد به گوش نادان مرسان / بر باد سر سبز قلم خواهد رفت
ش. پساوند
چهاردهم تیرماه، روز جهانی قلم این سرخ ترین زبان انسان در بند امروز، بر همه ی آزاداندیشان جهان مبارک باد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 تیر1391ساعت 10:7  توسط عاشق 

غروب زخم زمان است

                                   

(1)

چشمه راز زمين است

و چشم هاي تو راز آفرينش

نامت :

زيباترين كلام خداست

و حضورت :

زیباترین بهانه ی بودن

(2)

اما

آنجا که عشق حرکت نمناکی ست

بر گونه های دخترکی تنها

از پشت هق هقی به وسعت دلتنگی

ديگر

غرو ب زخم زمان است

             بر گونه ي افق

             و سپيده زخم زبان

             بر آرامش پلك

+ نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1390ساعت 15:51  توسط عاشق  | 


با تبریک یلدا، زایش مهر این پیام آور پاک ترین آیین ایرانی، سالی فرخنده همراه با شادی و تندرستی برای همه ی مردم جهان به ویژه هموتنانم آرزو می کنم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 23:19  توسط عاشق  | 

با نام خدا و یزدان پاک

خجسته سال ۱۳۹۰ خورشیدی بر همه ی شما هم میهنان پاک منش و ایرانیان نیک سرشت سراسر جهان فرخنده باد.

باشد که اندیشه های پلشت خشک باوران بدچشم از درگاه حضورتان به در باد، تا همیشه سبز باشید و نو برویید.

 


پرهیب

 

ای سرو

ای سرو سرکشیده به تارک

ای سرو ناز ارم

امسال هم بهار

با این جنون طبیعت

در خون سبز خدایان

عطشان چه میکنی؟

این چشمه نیست

زین شب ننوش

این جرعه جرعه

                   تباهی ست

پرهیب زندگی ست

                   نه، بودن

 شاعر تو را چکار؟

با این بهار و سبزه و صحرا

وقتی که سر به خاک خدایان نمی نهی

گر جبهه ای به خاک بسایی

یا جرعه ای ز تاک بنوشی

این ها دوروی سکه ی مرگ اند

مانند سرو سرکشیده به تارک

مانند سروناز

عطشان بمان

ولی

لب ترمکن

زین جرعه جرعه های تباهی ....

                                                                          

 


  بهار من

 

بیهوده نیست سبزترینی

                             بهار من

امسال هم بهای آمدنت را

یشم و عقیق و زمرد

پرداخت کرده اند

برخود بناز

     ناز

بنازم تو را

     بناز

با آن حضور سبز

نازت غرور سبزه و صحرا

یشمت حریف یاس

عقیق تو ارغوان

اما زمردت*!

وقتی که :

« این کوزه گردهر»1

گستاخ و خیره سر

« جام لطیف را »2

مغرور و بی خیال

« می سازد و »3

گستاخ تر ز پیش

                             سبکسر

                                      حسود

« باز بر زمین می زندش »4

 با افعی خزان و زمستان چه می کنی؟

                      


 1 ، 2 ، 3 ، 4 :    خیام

*از ویژگی های زمرد این که  قدما گفته اند نظر بر این سنگ دیده ی اژدها و افعی را کور می کند.

و دفع کردن یاقوت مر وبا را چیست؟                زمرد از چه همی برکند دو دیده ی مار

                                                                                     ناصر خسرو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 فروردین1390ساعت 21:14  توسط عاشق 

صداي سوختن

مجموعه تازه رباعيات شاپور پساوند

معرفي از: پرويز خائفي

 

شاپور پساوند دوست من است، پاكباز است، صاحب سعه صدر است و از همه مهمتر شاعري است كه زاييده همه اين فطرت‌هاست. سال‌ها پيش با سليقه كتابي به نام « هر كس حكايتي» را كه نمودار گزيده غزل معاصر فارس بود چاپ كرد كه كاري درخور تأمل بود، اما حرف بر سر رباعيات اوست، عرفان و حالات صوفيانه و جذبات سماع در عصر سرعت و انفورماتيك كمي غريب به نظر مي‌آيد، اما پساوند نه اينكه فارغ از درك زمان معاصر است بلكه ايجاد تجانسي را سامان داده كه به راستي خواننده كتاب‌هاي « اي عشق» 1377 و كار تازه او « صداي سوختن» 1388 نه اينكه آدمي را به عقب مي‌برد بلكه مي‌گويد و مي آيدش از عهده برون كه آدمي در هر شرايطي جذبات عشق و سماع را مي‌تواند در نهاد واژگان به انسان منتقل كند. اين گواه بر اين منطق انساني است كه هيچ عنصر هنري و پديده اصيل وقتي مايه از وجود راستين آدمي به وجود آيد نمي‌تواند كهنه باشد.چنانچه در بحث غزل گفته‌ام هر كلامي در هر قالبي وقتي برانگيزاننده نوعي حس و شعور و احساس باشد شعر است و مي‌تواند در معيار نوعي خود هنر اعتراضي زمانه باشد و اين بستگي به تسلط شاعر بر ساختار كلام و گزينش ژانر خاص خود باشد تا آن‌جا كه سخن حافظ در همين مصراع از اين بيت معروف مبتني بر همين سخن است:

سخن از مطرب و مي گو ور از دهر كمتر جو

كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را

حكمت را فلاتون خم‌نشين يا به تعبيري ديوجانس در خم شراب از اعتبار انداخت و تمدن يونان را به سخره گرفت.

جر فلاتون خم نشين تراب

سرّ حكمت به ما كه گويد باز؟

حاشيه زياده بر متن شد در مقدمه يا سرآغاز صفحه نخست كتاب تازه پساوند كوتاه سخني است كه معرف تماميت فكر شاعر است:

« همه اين كتاب را به كساني پيشكش مي‌كنم كه ايران را عاشقانه دوست دارند.»

پساوند غزل را خوب ميگويد با قالب شعر نيمايي آثار ماندگاري آفريده است ، بايد گفت شاعر صداي سوختن به راستي ميسوزد و رباعي ميسرايد بي ترديد درهيچ يك از رباعي‌ها، اي عشق و صداي سوختن به موازات قافيه شكل نگرفته ازگل و آب وجود او درحالتي غير معمول يعني فارغ از تعلقات موجود در شرايط عادي بوده است. صداي سوختن را شايد بتوان گفت نموداري از تكامل انديشه و عصاره اي از حالات روحي شاعر در قالب مالوف رباعي براي شاعر است يعني ميتوانم بگويم سواي آن قطعاتي كه گرد گرايش مذهبي البته به شكلي هنري و حتي المقدور غير ملموس بر آنها پاشيده شده و خواستاران بسيار هم دارد باقي رباعيات به راستي از نظم تلفيق اند يشه و كلام نماد عاليترين نوع رباعي است . همانطور كه از سالهاي دور حتي پيش از خيام گفته اند واقعا رباعي سخت ترين قالب شعري است . شاعر بايد  در لحظه اي خاص والاترين تفكر را در دو بيت يا چهار مصراع بيان كند و بسياري از گويندگان تنها واژگاني كنار هم مينهند و تصور ميكنند بالاخره رباعي سروده اند ،‌فكر ميكنم به جاي حرفهاي پيشين بهتر بود سراغ عرضه چند رباعي پساوند ميرفتيم و خوانندگان را به شناخت عميق عصاره انديشه و كلام در شيواترين بيان دعوت ميكرديم :

شب تا به سحر شراب ميخوردم دوش                                                 

چون بلخي مست تاب ميخوردم دوش

از گردن تو سپيده دستم برداشت

 ديدم زلب تو آب ميخوردم دوش

اين هم رباعي در مايه ناسيوناليستي كامل كه خواننده مردمي و ايران دوست محمد نوري ،‌ن را خوآن را

 

آن راخوانده :

تابوت و جنازه هاي بي تقصيران

از جبهه صداي نحس ويران ،‌ويران

ديديد بلال آب زمزم گشتيم ؟

زين بعد اذان ما همان (اي ايران)

***

 

اي پاك و زلان از كجا مي‌آيي

اينگونه كه در نماز ما مي‌آيي

معناي تمام آفرينش با توست

گويي كه ز خلوت خدا مي‌آيي

با پوزش از ديرينه دوست شاعرم، به همين نوشته هاي پريشان اكتفا ميكنم و در شرايطي بهتر از كارهاي ارزنده اين شاعر معاصر شيراز بيش از اين سخن خواهم گفت از داريوش نويد گويي كه راست و نستوه ايستاده و درخت فرهنگ فارس را بارور ميكند بايد مثل هميشه سپاسگزار بود كه آثاري چنين را عرضه فرهنگيان و دوستدارارن شعر ميكند ، عمرش دراز و توفيق همراه او باد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 فروردین1389ساعت 14:17  توسط عاشق 

صداي سوختن

سروده شاپور پساوند

معرفي از: امين فقيري

 

از شاپور پساوند تاكنون كتاب‌هاي زير را خوانده‌ايم:

فريادها، هر كس حكايتي، اي عشق، گلوي زخمي شعر و صداي سوختن و به اين نكته واقف شده‌ايم كه پساوند سكون و آرامش را نمي پذيرد همانند پروانه‌اي بيقرار هر لحظه خود را به منبع نور نزديك مي‌كند. او ابائي از سوختن ندارد. گويا صداي سوختن خويش را دوست مي‌دارد و  او اين همه را از عشق مي‌داند. عشقي كه آتش مي‌زند و هيمه‌هاي وجود انسان را مشتعل مي‌كند و بدينگونه است كه شعرهايش در اوج خلاقيت و بيخويشي و از وجودي فنا شده در راه عشق به وجود مي‌آيد.

انسان وقتي كه شعرهاي او را مي‌خواند حس مي‌كند كه در پشت واژه واژه شعرها شاعري فرياد مي‌زند و مي‌خواهد سوختن دلپذيرش را به خوانندگانش اعلام كند.

 

صد داغ رسيـد و لاله‌رويـي نرسيـد

بر تربتـم اشكـي از سبـويي نچكيـد

يك حنجره زخم و صدهزاران خنجر

يك زخمـه ولـي به تار مويي نرسيـد

                         *****

تا آتش و دود دودمـانم نشـوي

چون درد درون استخوانم نشـوي

حاشا به كمال عشق آسان برسم

تا اي همه جان بلاي جانم نشوي

                        *****

جامـی نزدی و رفت یـار از دستت

افتاد و بسی شکست، تار از دستت

تـو آخـر خط رسیـده ای می دانم

رفته است برون عنان کار از دستت

                            *****

از دشمـن خانـه زاد،کـی بایـد گفت؟

زان خانه که شد به باد،کی باید گفت؟

بیــداد زمـانــه را کشیـدیـم بســی

بیـداد! سخـن ز داد ،کـی بایـد گفت؟

 

اينها نمونه‌هايي از شوريدگي‌هاي شاعر است. در اين كتاب همه حرف از عشق نيست. از بيداد، از دوست، از نامرادي، از مذهب و چند و چون آن، از درد وطن، دردهاي نابسامان اجتماع و فلسفه پوچي هم صحبت به ميان مي‌آيد.

من مذهب بي چراي ويرانگي ام

پيغمبـر بـي كتـاب ديـوانگي ام

نيلوفـر لحظـه هاي مـردابي من

در خـانه مـرا مجو به بي‌خانگي‌ام

****                             

يك لحظه زمان بماند و ما را بگذاشت

ديديم هرآن‌چه ديگري مي‌پنداشت

عـاقـل بـه حـوالي جنـون پـر مـي‌زد

ديـوانه هواي قفل و زنجيـرش داشت

****                             

اين شيشه عمر ماست جامش كردي

هـر چيز شكسته شد به نامش كردي

زان جرعه كه آب زندگاني‌ست در آن

نا خورده چگونه شد حرامش كردي؟

                             ****                   

احوال بد از حـواريـون مي‌شنـوم

تكبير جماعت از جنون مي‌شنـوم

گفتند:عروس شعر من خواهي شد

نه،سرخ بپوش بوي خون مي‌شنوم

                               ****

شور تو به هر سری نشانی دارد

عشق تو به هـر دلی زبانی دارد

در دیر خراب این خرابات جهان

هر مست تو سر به آستانی دارد

                            ****

صدبار بكش بكش كه جان‌ها دارم

از كـام بـرون بكش زبـان‌هـا دارم

ايرانـي‌ام و ز نسل بـرزن هـر چنـد

بـر گـرده ز تـازيـان نشان ها دارم

                             ****

هر لحظه رگي زخويشتن خواهم زد

يك حنجره داد از وطن خواهم زد

من نبض غريب غربت خويشتنم

تا عشق رسد به داد من ، خواهم زد

 

مي بينيم كه جهان شعري پساوند جهان بسته اي نيست ،‌امكان زياد دارد كه فكر تنيده شده در يك رباعي در رباعي ديگر نفي شود ، اين نشان صداقتي است كه در هنگام سرودن گريبان شعر را ميگيريد و او هرچه را كه هماندم  مي انديشد بر روي كاغذ مي‌ آرد كاري ندارد كه يك ماه پيش (مثلاً) در رباعي ديگري انديشه اي متضاد را مطرح كرده است ، گاه عرفان او را در تسخير ميگيرد ،‌گاه چگونگي كار جهان و گاه با عشق نرد عشق مي بازد. گاه به مقدسات چنگ ميزند، گاه در وجود خدا غرق ميشود ، گاه شكاك است ، خوش باش است و گاه درون ابرهاي غم چون تندري مي‌غرد، شوريدگي پساوند از شعرهايش پيداست ، زمين براي او تابه اي داغ است ،‌نميتواند به درستي پاي بر آن بگذارد ،‌صداي جلز و ولز خويش را ميشنود ،‌و شاهد بردباري براي عشقي ويرانگر ست ،‌در صفحات آْغازين كتاب آن‌چه را كه دوست داشته آورده، از شيخ روزبهان و يادي از مولانا و خيام و حافظ.

« فاش گويم، خيام را عاشقانه دوست دارم و آستان بوس حافظ و مولوي‌ام. خاك توس را توتياي چشم مي‌كنم، اما نمي‌خواهم تكرار ديگران باشم. اصلاً خيام و حافظ و مولوي تكرار شدني نيستند. مي‌خواهم پساوند اول باشم آن‌گونه كه در كتاب پيشينم ( اي عشق )بودم و همين‌كه اكنون هستم.

از اين رو من قبل از چاپ، اين سروده‌ها را به كسي يا كساني ندادم تا بر آن چيزي بنويسند و آن دوست نوشته‌ها را پيراهن يوسف كنم تا بوي آن چشم يعقوبي‌تان را روشن نمايد. زيرا هنوز هم بر اين باورم كه هيچ مقدمه‌اي به‌اندازه‌ي خود شعر و ميزان تأثيرگذاري آن بر شنونده قادر به معرفي شاعر و شعر او نيست. مي‌خواهم اين دفتر هم خودش معرف خود باشد، نه تو به‌خاطر نام‌هاي بلند، اين كتاب را دست بگيري و شعر‌هايش را زمزمه كني.

اگر بزرگ هستم ديگران سنجيده‌اند و اگر خرد، نمي‌خواهم خردي‌ام را   (پشت اسم‌هاي گنده پنهان كنم )!

در پايان پافشاري مي‌كنم كه در هيچ‌يك از شعرهاي اين دفتر مويه نكرده‌ام. باري اگر زاري ديدي حاصل يك بحران دفاعي‌ست در برابر تأثرات روحي. شايد شعر فرياد تظلم باشد اما وسيله ترحم نيست.»

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 فروردین1389ساعت 14:12  توسط عاشق 

 

ايران من!

تن پوش سبز بهار تنها برازنده‌ي اندام رعناي تو است و زيبنده‌ي بلنداي قامت فرزندان آريايي.

ايران من،

از همين آغاز خجسته‌ي روز نو، سال ۱۳۸۹ خورشيدي را با همه‌ي فرخندگي‌اش بر تو و فرزندان مهرانديش و پاك‌منش اين خاك پر گوهر شاد باش مي‌گويم. براي تو سالي به پاكي بهار و براي هم ميهنان پاك نهادم سالي پر بركت همراه با آرامش، از خدي يگانه خواهانم. 


امروز من امتداد ويراني تو                             فردا من و خاك پاك ايراني تو

سر بي قذمت وجود ما را نسزد                     سد زلف فداي يك پريشاني تو 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 اسفند1388ساعت 21:10  توسط عاشق